چهارشنبه و پنجشنبه این هفته مهمان دانشجویان بورسیه غیر ایرانی سراسر کشور بودم که تحصیلشان را در ایران تمام کرده بودند و جشن دانش آموختگی شان را در اصفهان برپا کرده بودند.
در حاشیه این مراسم که با حضور 220 دانش آموخته از 31 کشور جهان برگزار شد،نمایشگاهی با عنوان فرهنگی ملل برپا شده بود و چیزی که برای من خیلی جالب بود،زبان مشترک این دانش آموخته ها بود که مثلا اگر یک چینی می خواست با یک هندی در غرفه اش صحبت کند فقط می بایست به زبان فارسی صحبت می کرد و کلا زبان فارسی در آنجا تبدیل شده بود به زبان بین المللی! حتی جالب تر اینکه بسیاری از این دانش آموخته ها در ایران تشکیل زندگی داده بودند و زبان مادری بچه شان هم فارسی شده بود که این را با چشمان خودم در سه خانواده نیجریه ای،عراقی و یمنی دیدم.
با یک دانشجوی دکترای ریاضی صحبت می کردم که دو سالی بود به ایران آمده بود.پرسیدم چرا برای تحصیل در مقطع دکترا به ایران آمدی و راستش توقع داشتم از این جواب های کلیشه ای بی مزه بدهد اما دیدم واقعا پشت این انتخابش منطق محکمی وجود داشته است. اولین دلیلش این بود که با اساتید ایرانی در تحقیقات پروژه کارشناسی ارشدش آشنا شده و از مقالات آن ها برای تالیف پایان نامه ارشدش خیلی استفاده کرده و الان افتخار می کرد به اینکه در ایران شاگردی همان اساتید را می کند. دلیل دومش را در مسلمان بودن خودش و اسلامی بودن نظام ایران دانست و گفت که از این جهت در ایران خیلی راحت هستم.
ازش پرسیدم قبل از آمدنت دوستانت نمی گفتن که چرا به ایران می روی و اصلا خودت با تبلیغات منفی ای که علیه ایران می شود چطور راضی شدی به ایران بیایی؟ او هم گفت دوستانم این را به من می گفتن ولی من مدت ها بود که در مورد ایران تحقیق می کردم و تبلیغاتی که علیه ایران می شد را از CNN، VOA ،BBC و غیره می شنیدم اما از جهت دیگری هم تحقیق می کردم و تحلیل های سیاسی ایران را در PRESS TV می دیدم و اخبار را مقایسه می کردم که نهایتا دروغگویی رسانه های آمریکایی و انگلیسی برایم اثبات شد و به ایران آمدم.الان باید در ایران هم علمم را بالاببرم و هم اخلاقم را تا بتوانم در کشورم و در سر کلاس ها به دانشجویانم بفهمانم ایران چطور کشوری است و اگر سواد و اخلاق نداشته باشم،حرفم هم خریداری ندارد. بقیه سوال و جواب ها با "ابوبکر صلاتی بلو" از نیجریه بماند برای بعد که واقعا حرف های قشنگی زد اما ساعت 11شب بیش از این حوصله تایپ کردن ندارم!
و اما سوژه بعدی یک جوان سنگالی بود که در مقطع دکترای مدیریت و برنامه ریزی اقتصادی تحصیل می کرد و البته اصرار داشت نامش فاش نشود که دلیلش را تا دقایقی بعد می فهمید! او هم در خصوص تبلیغات منفی علیه ایران تقریبا با همان دانشجوی دکترای ریاضیات هم نظر بود و می گفت این هجمه تخریب ها علیه ایران فقط بخاطر این است که ایران یک کشور اسلامی است و می خواهد آزاد باشد. اوهم می گفت دوستانش مانع از آمدنش به ایران شده بودند ولی خودش با تحقیق به این نتیجه رسیده که ایران جای بسیار خوبی برای تحصیل است.ازش پرسیدم وقتی به کشورت برگردی قصد داری چکار کنی؟می خواهی همین رشته خودت را در دانشگاه ها تدریس کنی و یا ...کار دیگری؟ او هم گفت نه،می خواهم رئیس جمهور شوم! و واقعا هم جدی می گفت و دیدم که نه خودش و نه همراهیانش اصلا این حرف را شوخی نمی گرفتن و انگار مدت ها بود که به آن فکر می کردند و برای آن برنامه ریزی کرده بودند؛ و بهمین خاطر بود که نمی خواست از الان اسمش مطرح شود.از من خواست تا برای موفقتیش در سنگال و تصدی ریاست جمهوری دعایش کنم و در ضمن بهم قول داد که در همان اول ریاست جمهوری اش مرا هم به کشورش دعوت کند!
کل سفرم به اصفهان کمتر از دو روز بود اما بسیار پر برکت بود و بهترین لحظاتش هم در همین گفت و گو با جوان های خارجی بود؛البته لذت خوردن شیرینی های سوریه ای و رولت های لبنانی هم ... بماند!
کامنت های پست قبلی بالاخره با تاخیری چند روزه تایید شدن که حکما می بخشید!
جمعه شب از سفر آمدم اما هنوز حس نوشتنم نیامده بود و چقدر حرف برای گفتن دارم از خواب شیرین دوهفته ای ام.عجب خواب قشنگی بود...
نزدیک ایام ولادت مادرمان هستیم و شاید حرف زدن از باب جبرائیل و در خانه حضرت زهرا(س) درست نباشد و همچنین گفتن از روضه ای که در شب شهادت مادر خواندیم و از همه بدتر روایت آستین بر دهان گرفتن بچه ها در صبح روز شهادت و در قبرستان بقیع...تا خدای ناکرده توسل ما به عترت رسول الله، قلب یک وهابی سطحی نگر را که حتی بر روح خالد ابن ولید ملعون هم رحمت می فرستد نیازارد.و اصلا مهم نیست وقتی حدیث ثقلین را بهمراه آیه تطهیر برایشان می خوانی،مات شوند درچشمانت اما این که سهل است،مات شدن در رکن یمانی و مولد مولا که اهل سنت هم به آن تبرک می جویند دیدن دارد...یا حیدر؛کسی که مکه و مدینه نرفته باشد ارزش این یا حیدر را نمی داند و مطمئنا بعد از این سفر شکر خواهید کرد نعمت جمهوری اسلامی را حتی شده فقط بخاطر نعمت گفتن یک یاعلی بلند و از ته قلب.
روضه خوانی من هم تا همین جا بس است،مانده ام از کدام بدبختی مردم این کشور برایتان بگویم؛ از واماندگی شان در تولید ملی بگویم یا از کارگران از دم وارداتی شان و یا حتی از همه مهم تر از فقر آزادی برایتان بگویم که روایت تعقیب پلیس مدینه و گریز دوستان در کوچه های مدینه هم بماند سرجای خودش که خواندنی است.
هیچ بعید نیست از کشوری که کوچک ترین خوراک مردمش هم وارداتی است و حتی ابایی هم ندارد روی سس کچاب یک نفره ای که در هتل های خود سرو می کند عبارت «صنع فی العمان» را حک کند،روی ظرف یکبار مصرفی که وسط جاده به ما می دهد با خطی درشت که بدجور کاسه چشم را اذیت می کند با افتخار بنویسد:«made in K.S.A»زحمتی است واقعا ساخت ظروف یکبار مصرف توسط حکومت عربستان.
در این چند روزی که در مکه و مدینه بودم هیچ کارگر و نیروی خدماتی عربی را ندیدم .همه یا اندونزیایی بودند و یا پاکستانی و بعضا هم افغانی.البته کلاه قرمزی ها یا همان گشت ارشاد عرب ها پلاس کوچه و خیابان ها بودند که وظیفه آن ها هم فقط درحد یک مباحثه ساده با جوانان شیعه بود که سر و ته آن هم با یک «حشرک الله مع خالد ابن ولید انشاالله» هم می آمد!
یادش بخیر،در منطقه جنگ احزاب(خندق)مسجدی است بنام مسجدعلی ابن ابی طالب که بواسطه بسته بودن در آن باز هم بین بچه ها و یک نفر از همان کلاه قرمزی ها بحث افتاد؛ما هم آن جوجه وهابی را دوره کردیم و برایش عموزنجیرباف خواندیم! بعد از آن هم مقابل مسجد حضرت زهرا(س) رفتیم و با صدای بلند صلوات بر پیامبر و آلش را با وعجل فرجهم خواندیم و بعدش هم صلوات حضرت زهرا را. ارزش این ها را هم بعد از سفر خواهید فهمید.
دوستانی که در کاروان ما بودند غالبا سرشان درد می کرد برای برپایی یک جنجال سیاسی،تاحدی که مدیر کاروان قسم حضرت عباس خورده بود که به راهپیمایی های شهر قطیف و غیره نروید! البته این را بروی چشم گذاشتیم اما باید می بودید و غیرت بچه ها را در موزه مدینه وقتی که نام خلیج عربی را روی یک بنر دیدند، می دیدید.یکی با خودکار خط می زد،یکی سعی می کرد پاره اش کند و آخر سر دلشان رضا نداد و یک کاغذ خداپسندانه روی لفظ انحرافی مذکور زدند و نام شیرین «فارسی» را بر آن نوشتن و به چند زبان زنده دنیا هم ترجمه اش کردند.
اما روایت تعقیب و گریز ما که موید فضای بسته سیاسی در عربستان است نیز اینگونه بود،ساعت1بامداد با 4نفر از دوستان از بازار برمی گشتیم که راننده تاکسی بعد از جواب دادن به سوالات متداول ایرانی ها از قبیل «کم زوجة؟» و «کم اولاد؟» ناگهان وارد فضای سیاسی شد که ما سعی می کردیم خودمان را از آن در امان نگهداریم...ولی نشد!
ادعا کرد که اگر بین ایران و عربستان جنگ شود،عربستان یک حال اساسی به ایران خواهد داد و چیزی از آن باقی نخواهد گذاشت.اول سعی کردم با گفتن این جملات آرامش کنم که ما همه برادریم و نباید از این حرف ها بزنیم چراکه آمریکا و اسرائیل هستن که در این میان با تفرقه انداختن میان مسلمانان سوء استفاده می کنند،اما دیدم بدتر روی آمریکا و اسرائیل غیرت بیشتری دارد؛ اینجا بود که کاسه صبر ماهم لبریز شد و دهانمان باز شد به بحث سیاسی.گفتم کشور شما چیزی از خود ندارد و همه چیز را از آمریکا دارد و ملک عبدالله ملعبه دست آمریکا است؛همین ادعای توهم به پشتوانه رابطه خوب عربستان و آمریکا است، اما کشورما ابرقدرتی است که حتی برای آمریکا هم شاخ و شونه می کشد.گفتم سیدنا القائد شجاع است و از هیچ کسی نمی ترسد،نه از آمریکا نه از اسرائیل و نه از هیچ کشور دیگر، اما ملک عبدالله چه؟ ملک عبدالله دائم الخمر است!آیا تصاویر شرب خمر او را با بوش ندیده ای؟اصلا ملک عبدالله مسلمان است؟! کار به اینجا که رسید راننده تاکسی ماهم روانی شد و مدام زیر لب تکرار می کرد: «انا مجنون»!
نزدیک خیابان های شناخنه شده هتل می شدیم اما به هتل نمی رسیدیم،بوهایی برده بودیم که دارد دورمان می زند اما فکرش را نمی کردیم که در خیابان های مدینه دنبال پلیس بگردد! شیشه سمت شاگرد را پایین کشید و به ماشین پلیس کناری به عربی چیزی بلغور کرد و هردو به سرعت ماشین ها را کنار خیابان نگه داشتند و ...فرار ما در کوچه های مدینه که آخر الامر به حرم رسول الله پناه آوردیم و خود حضرت پناهمان داد. بعد از این واقعه هم لفظ «ملک عبدالله خمار» بین بچه ها افتاد!
اما در مکه هم اتفاق مشابهی افتاد که بعد از پاسخ راننده عرب به همان سوال های متداول «کم زوجة؟»و «کم اولاد؟»،ناگهان بحث سیاسی شد و پرسید که آیا «بن لادن» را می شناسید؟ ماهم با تجربه ای که از بحث سیاسی در مدینه داشتیم گفتیم: نه؛ نمی شناسیم.گفت اسامه بن لادن را نمی شناسید؟!! گفتیم نه به جان عزیزت نمی شناسیم،ولمان کن!
تا سری چرخاندیم نوبت وداع از مدینه شد و حالمان شبیه احوال روز آخر ماه رمضان بود،از طرفی نمی خواهی از مهمانی خدا دل بکنی و از طرفی هم خوشحالی بابت رسیدن عید فطر،اما اینبار فرق می کرد و تازه می خواستیم محرم شویم برای ورود به حرم الله و مهمانی خدا.
مهمانی خدا هم بی سر و صدا تمام شد،یادش بخیر روضه های محمد را که در سحر وداع به روی دستش می زد و می گفت:تمام شد ای خدا..!
و هنوز استاتوس چتم را تغییر نداده ام:
قل لا أسئلكم علیه اجرآ الا الموده في القربي/
اجر بیست و سه سال رسالت پیامبر را چقدر زود دادند...یازهرا
کم کاری و بروز نبودن وبلاگ را بگذارید به حساب خراب شدن کامپیوتر(که هنوز هم در اغما س!) و همچنین قطع شدن اینترنت و ...اصلا بگذارید به حساب کم کاری خودم!
الان هم نیامدم تا درباره «گشت ارشاد» و اینکه نتوانستم بیشتر از 20 دقیقه فیلم را تحمل کنم حرف بزنم و یا اعلام موضعی کنم درخصوص دودوزه بازی های ترکیه و یا حتی حوصله حرف زدن درباره نشست عزتمندانه 1+5 را هم ندارم!
فقط آمده ام برای خداحافظی و طلب حلالیت.
هفته آینده عازم قتلگاه مولاعلی هستم که عمیقا اعتقاد دارم فاتح خیبر را نه در محراب کوفه که در کوچه های بنی هاشم به شهادت رساندند.
انشاالله شهادت حضرت زهرا(سلام الله علیها) را در مدینه ام و البته نمی دانم دقیقا در آن روز خاص باید کجای مدینه باشم؛در بقیع باشم یا در مسجد النبی و یا...؟!
حلالم کنید رفقا...
الغرض،سخنی نبود جز عرض تبریک سال نو به همه دوستان عزیز و انشاالله که همه مان در پناه عنایات حضرت بقیة الله سال خوبی داشته باشیم.
تصویر مقابل،یکی از بسته های عیدی منزل ماست که امسال به هر خانواده ای که تشریف می آوردند،یک عدد از این بسته ها را هدیه می کردیم:کمی دیرتر+اینک شوکران۱تا ۴+ آلبوم دلصدا
اول همه کتاب ها هم این چندخط از مرحوم قیصر امین پور را نوشتم:
گفتم این عید/به دیدار خودم هم / بروم...
بقول اخوی،بسته های عیدی منزل ما با تغییر و تحول های بسیار زیادی طی این سال ها مواجه شده که ناشی از تفاوت دیدگاه های فرهنگی در خانواده است که بازهم بقول اخوی بسیار مطلوب و خوب است!
۴سال قبل مسئول این بسته ها اخوی بود که شامل این کتاب ها بود:المراقبات مرحوم میرزا ملکی تبریزی+اخلاق مرحوم شبر+اصول عقائد قرائتی+شرح حدیث جنود عقل و جهل امام خمینی
انشاالله در سال های بعد شاهد این باشیم که خانواده ها بجای دادن پول نو بعنوان عیدی (که واقعا از آن بدم می آید و هیچ بار محتوایی هم ندارد)، به اهدای کتاب و کلا تهیه بسته های فرهنگی روی بیاورند.
یه پیشنهاد برای کسایی که هنوز «قلاده های طلا»رو ندیدن:
بنظرم می خواید صبر کنید تا حضرات روشنفکر عرصه سینما،سی دی این فیلم رو هم طی اقدامی در چارچوب قوانین متمدنانه شون از روی پرده ضبط کنند و به بازار عرضه کنند!
واقعا جای تاسف داره؛هنوز هم به شکایت دهنمکی برای کپی رایت اخراجی ها(1تا3) رسیدگی نشده!!!
مطمئنا سی دی قلاده ها هم با مدیریت دوستان روشنفکر سینمای کشور مخصوصا عزیزان داغدیده خانه منحله سینما،همین روزها و در زمان اکران این فیلم به بازار عرضه میشه.
زیرپستی:
تو قطعه ای که بهنام صفوی برای آلبوم «دلصدا» خونده،به اون آژیر آمبولانس که اولش پخش میشه و سریع فید میشه دقت کردید؟! دیوونه م کرده واقعا!
اصلا آدم خسیسی شده این محسن،کتابش را نمی داد! می گفتم برادر من، بده تا فردا می خونم و برات میارم ولی زیر بار نمی رفت؛ تا اینکه یواشکی و سر کلاس از تو کیفش برداشتم! بعد از کلاس گفت شرط داره،گفتم چه شرطی؟ گفت باید خلاصه ش رو برای چهارشنبه بازار کتاب خبرنامه بنویسی. قیمت پشت جلد کتاب رو نگاه کردم و دیدم که چیز زیادی نبود و همه ش 1400 تومانه.کتاب رو گذاشتم داخل کیفش و خداحافظی کردم.
«حالا چرا ناراحت می شی؟!»، گفتم که به شرطش نمی ارزه،میرم می خرم! گفت «بیا بابا،بردار ببر!»
بنظرم الان دیگه باید از خود کتاب بگم ولی واقعا نمی تونم.کتاب فوق العاده عجیبی بود،اولش به شیرینی یک عشق زیبا باید فقط لبخند می زدی و در آخرهم چشمانت می بایست که به دوام همان عشق زیبا لبخندی شور می زد!
کتاب «اینک شوکران1»روایت زندگی شهید منوچهر مدق است از زبان همسر شهید بزرگوار؛ تا بحال روایتی به این شیرینی و دلنشینی نخوانده بودم.کتاب که تمام شد اصلا حال و حوصله رفتن تو شلوغی ها رو نداشتم و از محل کارم تا نزدیکی های ولیعصر فقط قدم می زدم.
اولین آشنایی منوچهر و فرشته(همسر شهید) از قبل از انقلاب و در زمانی بوده که در یک تظاهرات،نیروهای شاه به مردم حمله می کنند و روسری از سر فرشته می کشند.دراینجا منوچهر با یک موتور سیکلت می آید و آرنج فرشته را می گیرد و او را سوار بر موتور خود می کند تا از دست مامورین نجاتش دهد ؛و بعدا هم کاشف بعمل می آید که این دو همسایه خانه هم هستند!
قصه بعد از جنگ و سختی های زندگی این دو داستان عجیبی دارد؛منوچهر در کربلای پنج شیمیایی می شود و فرشته می ماند و پرستاری از عشقش و تربیت علی و هدی...
متن زیر قسمتی از ابتدای کتاب است:
ما فرار کردیم. چند نفر دنبالمان کردند. چادر و روسری را از سر من کشیدند و با باتوم می زدند به کمرم. یک لحظه موتورسواری که از آنجا رد می شد، دستم را از آرنج گرفت و من را کشید روی موتورش... . چند کوچه آن طرفتر نگه داشت. لباسم از اعلامیه باد کرده بود و یک طرفش از شلوارم زده بود بیرون. پرسید:"اعلامیه داری؟"، گفتم:"آره"، گفت:"عضو کدام گروهی؟"، گفتم:"گروه چیه؟ اینها اعلامیه ی امامند." کلاهش را بالا زد. تو اعلامیه ی امام پخش میکنی؟ به م برخورد. مگر من چه م بود؟... .
گفت:"وقتی حرفهای امام روی خودت اثر نداشته، چرا اینکار را میکنی؟ این وضع است آمده ای تظاهرات؟"... . من به خودم نگاه کردم. چیزی سرم نبود. خب، آن موقع که عیب نبود. تازه عرف بود...
دستش را دراز کرد و اعلامیه ها را خواست. به ش ندادم. گاز موتور را گرفت و گفت: "الان می برم تحویلت می دهم."؛ از ترس اعلامیه ها را دادم دستش. یکیش را داد به خودم. گفت:"برو بخوان، هر وقت فهمیدی توی اینها چی نوشته، بیا دنبال این کارها." نتوانستم ساکت بمانم تا او هرچه دلش می خواهد بگوید. گفتم: "شما که پیرو خط امامید، امام به شما نگفته زود قضاوت نکنید؟ اول ببینید موضوع چیه، بعد این حرفها را بزنید. من، هم چادر داشتم هم روسری، آنها از سرم کشیدند."، گفت: "راست می گویی؟"، گفتم:"دروغم چیه؟ اصلا شما کی هستید که من به شما دروغ بگویم؟"...
با دو سه تا موتورسوار دیگر رفت همانجا که من درگیر شده بودم. حساب دو سه تا از مامورها را رسیدند و شیشه ی ماشینشان را خرد کردند. بعد او چادر و روسریم را که همان گوشه افتاده بود را برداشت و برگشت... . اعلامیه ها را گرفت و گفت:"این راهی که می آیی خطرناک است. مواظب خودت باش خانم کوچولو..." و رفت.
"خانم کوچولو!" بعد آن همه رجزخوانی تازه به او گفته بود خانم کوچولو. به دختر نازپرورده ای که کسی به ش نمی گفت بالای چشمش ابروست. چادرش را تکاند و گره روسریش را محکم کرد. نمی دانست چرا، ولی از او خوشش آمده بود...
فقط محدود به این چند هفته ی قبل از انتخابات نمی شود؛فضای سیاسی کشور را می گویم!
از رانندگان اتوبوس و تاکسی گرفته تا مردمی که در شلوغی مترو آبلمبو می شوند،همگی تحلیل سیاسی دارند و شاید از همه جالب تر تحلیل همان پیرمردهای عصا بدست اتوبوس باشد که بالکل زیرآب همه چیز را می زنند اما بازهم ثابت می کنند که آدم سیاست اند.
رانندگان تاکسی هم همینطور هستند! هروقت موزیکی که داخل تاکسی پخش می شود برای شما دلچسب نیست فقط کافی است به یک چاله نه حتی عمیق خیابان گیر بدهید و زیر لب «نچ» ای بگویید و یا مثلا بگویید که «با این خیابوناشون..!»؛ اکنون راننده گرامی با شما هم حسی پیدا می کند و بخاطر یک چاله کوچک که در کنار یک خیابان فرعی قرار گرفته است،از صدر تا ذیل ملکت را می شوید و کنار می گذارد! اما همین هم برای ما ارزشمند است و شاید هیچ کشوری را نتوانید پیدا کنید که انقدر مردمش سیاسی باشند و همین امر برای اثبات مردمی بودن انقلاب و بتبع آن مشارکت مردم در نظام سیاسی کشور کافی است و این یعنی دغدغه مندی یک ملت که فوق العاده با ارزش است.
در سیاسی بودن مردم ما که شکی نیست، اما سیاسیون ما هم مردمی هستند؟ شاید
مهمترین تغییری که طی چند سال اخیر در رابطه مردم و جریان های سیاسی رخ داده است
همین باشد که دیروز سیاسون جلوی مردم حرکت می کردند و مردم پشت سر آن ها،اما امروز
مردم هستند که به سیاسیون فرمان می دهند که به کدام سمت بروند و الا کسی نمی ماند
برای یاری آن رجل باصطلاح سیاسی تکرو.مهمترین شاهد مثال این امر هم می تواند تغییر
مدیریت دانشگاه آزاد باشد که انتقاد دانشجویان و تبیین شاخص ها بالاخره توانست
مدیری با پشتوانه بسیار محکم را پس از سی سال زمین بزند.
اما در فضای امروز جریان ها و جبهه ها و درگیری هایشان تنها چیزی که دیده نمی شود مطالبات مردم است که بد نیست از این آقایان بپرسیم:ببخشید شما قرار است که نماینده چه کسانی در مجلس باشید؟! اگر قرار است نماینده مردم باشید پس لااقل برای دلخوشی آن ها هم که شده میان دعوا هایتان بر سر لیست ها و اشخاص،وقتی را نیز برای مردم صرف کنید که خدای ناکرده انگ قدرت طلبی بهتان نچسبد!
اگر هدف تحق مطالبات مردم است،پس از این کلام دکتر زاکانی (رئیس ستاد انتخاباتی جبهه متحد اصولگرایان) چه برداشتی می شود که در پاسخ به سوال دانشجویان مبنی بر علت حضور نماینده دکتر لاریجانی و قالیباف در ساختار 8+7 ؛می گوید:«ول کنید دیگر؛این ها فقط یک نفر از ما 13 (2-8+7=13)نفر هستند!» آیا مردم حق ندارند که در این منازعات، به تقوای سیاسی عده ای شک کنند؟ اصلا پیگیری مطالبات مردم پیشکش، ولی لااقل به فکر آخرت خود باشید. قطعا نمایندگان مردم در مجلس شورای اسلامی افرادی نخواهند بود که پای قدرت طلبی خود،آرمانخواهی انقلابی را ذبح می کنند و امر را بین «ائتلاف سیاسی» و «وحدت» برای مردم مشتبه کنند که انصافا مردم همه این ها را می فهمند! خیلی راحت بگویید که ما برای «پیروزی» در انتخابات به این ساختار رسیده ایم و خواهشا از رهبری مایه نگذارید که مثلا ثانیه به ثانیه بگویید«آقا فرمودند که اغماض کنید»؛اغماض در چه مورد؟ درخصوص گذشتن از متحیرین و ساکتین فتنه88؟ چه اعتباری به امثال شماست وقتی امروز می گویید که مردم بین «صالح و اصلح» انتخاب کنند،فردا هم نگویید که بین «فاسد و افسد» انتخاب کنند؟!
درست این است که «وحدت» را بصورت وحدت سیاسیون و مردم تعریف کنیم و در این صورت، برفرض که عده ای از سیاسیون بخواهند با عَلم «اغماض» از گناه ساکتین فتنه بگذرند،اما مردم هم آن ها را عفو کرده اند؟ پس اینجا تکلیف «وحدت» را برای ما روشن کنید که وقتی عده ای با موکلان خود هم وحدت ندارند پس چطور می توانند از حقوق آن ها دفاع کنند و پیگیر مطالبات آن ها در مجلس باشند؟ اگر «اغماض» را از رهبری شنیده اید پس این کلام ایشان را نیز مد نظر خود قرار دهید که فرمودند: «انتخابات باید رقابتی باشد.»
برادران کاندیدا! لطف بفرمایید و «وحدت» با مردم را اصل قرار دهید و دنبال وحدت با این جبهه و آن جریان نباشید؛اما هروقت که با مردم وحدت کردید،لطف کنید و بگویید که برایشان چه برنامه ای دارید؟ برای آموزش کشور،بهداشت کشور،فرهنگ کشور و برای معیشت مردم چه برنامه ای دارید؟ مشکلات مردم با «وحدت» حضرات حل نمی شود و البته پس از پیروزی در انتخابات نیز، صف کشیدن مقابل کمیسیون های امنیت ملی و قضایی تا وقتی که کمیسیون های آموزش،اجتماعی، فرهنگی و ...خالی باشد دردی از مردم دوا نمی کند. اصلا بهتر است از کاندیداهای مجلس شورای اسلامی بپرسیم که پس از پیروزی قصد دارید در کدام کمیسیون فعالیت کنید و چه برنامه ای برای مردم دارید؟
شاید اگر از یکی از کاندیداهای شهرستان های اطراف بپرسیم که شما برای مردم چه برنامه ای داری؟ بگوید که مثلا می خواهم فلان روستا را آسفالت کنم ، پل روی فلان رودخانه را مرمت کنم،به فلان شهرستان لوله کشی گاز انجام دهم و ...ایکاش یکی پیدا شود به اینگونه افراد بگوید که: اشتباه گرفتی اخوی! شما باید به شهرداری مراجعه کنی و در آنجا برای تصدی مقامات دست و پا بزنی؛اینجا که می خواهی بروی اسمش مجلس شورای اسلامی است و جای تصویب قانون برای آسفالت کردن کوچه بچه محل های سابقتان نیست! مجلس جای نه گفتن به کانون های قدرت و ثروت است،مجلس جای نه گفتن به جاسبی و وکیل الجاسبی ها است. مجلس جای آن نیست که چهار سال بنشینی و حتی یک نطق هم در سابقه ات نداشته باشی،مجلس جای پاگذاشتن بروی نفس در مقابل وسوسه «عباسپور» ها است،مجلس جای تصویب قانون وقف دانشگاه آزاد و رقم زدن بزرگترین دزدی قرن نیست،مجلس یعنی استقلال و نه اینکه آدم فلان نماینده باشی که ادعا می کند «نبض مجلس»در دست اوست و اصلا مجلس یعنی دست گذاشتن بروی نبض جامعه که مبادا نامنظم باشد و فرهنگ و معیشت مردم یکی درمیان بزند که اگر بود وظیفه توست که آن را منظم کنی و البته بد نیست بگذاری دستی بروی نبض خودت هم بگذارند و اجازه ندهی که «طرح نظارت بر نمایندگان مجلس» یکسال در راهروهای مجلس خاک بخورد!
آقایان کاندیدا! این ها حرف های همان راننده تاکسی ای بود که به بهانه چاله کوچک کف خیابان،زمین و زمان را به باد انتقاد گرفت و بد نیست بدانید که او «حق» می گوید و دعواها و قدرت طلبی های شما برای او زجرآور است.
زیرپستی:
1-عکس فوق همان اینفوگرافی است که وعده داده بودم؛برای دیدن تصویر بزرگتر روی آن کلیک کنید.